چهارشنبه 20 آبان1388
آنفولانزا
سلام
امسال كه انگار سال آنفولانزاي خوكيه و دوستان از ترس مريضي با هم دست نمي دن و دور از هم واي مي ايستند ، مبادا كه مبتلا بشن و خداي نكرده .... .
تصميم گرفتيم حداقل براي فسقل واكسن آنفولانزاي فصلي هم كه شده ، بزنيم اون هم از نوع تاريخ به روز و البته فرانسوي . هر چي داروخانه سر راهم بود گشتيم و صد البته واكسن گير نياورديم . به دوستان سپرديم كه اگه پيدا شد يه دونه براي ما نگه دارن . بالاخره ديشب دوستي زنگ زد و كلي منت بارمون كرد كه براشون 5 تا دونه هلندي 2009-2010 اومده و يه دونه اش به ما رسيده . چون فسقل هنوز 36 ماهه نشده بايد نصف دز براش بزنيم و چون بار اولشه بايد يه ماه ديگه تكرار بشه :
مي تونستيم نصف واكسن الان بزنيم و اون نصفه رو دور بندازيم و يك ماه ديگه يه واكسن ديگه .
مي تونستيم نصف واكسن رو الان بزنيم و بقيه رو توي يخچال نگه داريم تا يك ماه ديگه .
مي تونستيم واكسن رو نصف كنيم و به دو تا بچه بزنيم و ماه بعد يه واكسن ديگه رو نصف كنيم .
چون برادر زاده ام هم زير سه ساله ، روش سوم رو انتخاب كرديم و يه واكسن نيم سي سي رو توي دو تا سرنگ انسولين كشيديم و به بازوشون زديم و اونها هم كلي گريه كردند.
اميدوارم اصلا آنفولانزا طرف ما نياد .
اميدوارم هيچ كي آنفولانزاي خوكي نگيره .
اميدوارم تا يك ماه ديگه بتونم يه واكسن ديگه گير بيارم .
اميدوارم با اين وسيله فسقل مريضي بد نگيره .
شنبه 16 آبان1388
چي شديم ؟
سلام دوستان
بالاخره خوندن كتاب هفتصد صفحه اي "دا " تمام شد :
بعد از شدت شلوغي در خرمشهر و كم شدن نيرو ، بالاخره خانم حسيني به خط مقدم جنگ ميره و همونجا هم تركش به كمرش مي خوره و راهي بيمارستان ميشه . كمي بعد فرار مي كنه تا به خرمشهر برگرده ولي دوباره مي فرستنش بيمارستان ولي عملش نمي كنن و خلاصه شهر سقوط مي كنه و دوران جنگ زدگي اونها اول توي يه كمپ و بعد در تهران شروع ميشه . بعد ازدواج و در نهايت بچه دار شدن و كشيدن بار مسئوليت يه خانواده به تنهايي و به سختي .
داستان خيلي ادبي نيست و بيشتر وقايع نگاريه و البته با ذكر تمام جزئيات .
من بيشتر ياد دوران جنگ و خاطرات خودم افتادم ، و ضعيتي كه داشتيم خصوصا در دوران جنگ زدگي . و برام روابط مردم در اون دوران تداعي شد . اگه از بيرون نگاه كني شايد خيلي از اين روابط تصنعي و ساخته ذهن نويسنده به نظر بياد ولي واقعا توي اون دوران مردم چقدر با هم صميمي و خوب بودن و هر كس سعي مي كرد به ديگران كمك كنه . حالا براي خود ما هم كه اون دوران بوديم اون روابط خيلي قابل باور نيست . سختي جنگ و داشتن يه مشكل بزرگ و مشترك مردم رو ، دور هم جمع كرده بود . همه با كمترين امكانات زندگي مي كردن و خيلي ها ، حتي همين كمترين داشته هاشون رو با بقيه به اشتراك مي گذاشتن .
خواهري رو يادمه كه وقتي جنازه برادرش رو دم در خونه آوردن شيريني پخش مي كرد .
توي اون دوران كه هيچ اميدي به لحظه ديگه نداشتي ، آ دم ها عاشق مي شدن ، ازدواج مي كردن و بچه دار مي شدن . حالا جوونهاي ما دنبال هزار بهونه مي گردن تا از زير بار مسئوليت داشتن خانواده و بچه فرار كنن .
البته اون دوران براي بعضي هم آسانسور بالا رفتن و سوء استفاده بود .يه سري هم ، اون موقع همه جوره خدمت كردن و جبهه رفتن و هنوز هم ازش مدركي ندارن .
كسي مي شناسم كه شيميايي شده و هر ماه با حقوق كارمندي كلي پول دارو مي داد و به هزار مكافات تونست ثابت كنه كه توي جبهه شيمايي شده ، بلكه بتونه داروهاش رو سهميه اي بگيره .
به هر حال اون دوران توي همين مملكت اتفاق افتاده و ماها شاهدش بوديم و چه بخوايم و چه نخوايم تاثيراتش باهامونه و هر از گاهي خاطراتش زنده ميشه .
چهارشنبه 13 آبان1388
دا
سلام اسم خداست پس سلام
چند روزيه دارم كتاب " دا " خاطرات سيده زهرا حسيني رو مي خونم . در واقع خاطرات يه دختر از حمله به خرمشهر و وضعيت مردم اونجا توي اون روزهاست .

خانواده اين خانم كرد هستند و چند وقتي توي عراق بودن ، بعد هم برمي گردند ايران و خرمشهر زندگي مي كنن ، مدتها اجاره نشين بودن و به سختي صاحب خونه مي شن . جنگ كه شروع ميشه ، به ترغيب پدرش سعي مي كنه كه سهمي در دفاع داشته باشه و توي اين تلاش ، به جنت آباد و غسالخانه اون مي رسه . (قابل توجه همه دوستاني كه از مرده شوري خوششون مي اومد . ) اول از مرده مي ترسه و كم كم به غساله ها كمك مي كنه و كمي بعد دست به كار مي شه .
اولين كسي كه از دست مي ده پدرشه . كم كم امورات غسالخانه رو به خواهر كوچكترش تفويض اختيار مي كنه و به امداد گري مشغول ميشه و به اين بهانه ها و همچنين به دنبال برادر بزرگترش تا خط مقدم مي ره و حتي اسلحه بر مي داره . من تا شهيد شدن برادرش خوندم .
نكته قابل توجه توي اين رمان طولاني ، پرداختن نويسنده اون هم كامل و دقيق به وضعيت مردم و علي الخصوص كيفيت بدن افراديه كه توي انفجارها صدمه ديدن و يا شهيد شدن . ( قابل توجه دوستان و علي الخصوص خانم هايي كه از اين چيز ها نمي ترسن و يا تظاهر مي كنن كه نمي ترسن . )
پي نوشت :
-
" دا "در گويش كردي و لري به معني "مادر "است .
-
از نظر من بعضی جاها نوشته ها ایراد داره که شاید به خاطر فاصله ۲۵ تا ۳۰ سال بین اتفاق و نوشتن داستان باشه .
شنبه 9 آبان1388
گل کاشتم
سلام بر همه
چون دوستان به فضاي سبز علاقه دارن و بعضي هم دستاشون رو براي كاشتن گل ، خاكي كردن ، بد نديدم كه يكي از كارهاي خودم رو و تكنيك اون رو بگم تا اگه كسي خواست از اين روش استفاده كنه . كار خيلي پيچيده و برجسته نيست و قصدم فقط بيان يه كاره .
اول اينكه به نظر من فضاي سبز دو تا اصل داره : نظم و نظافت
دوم اينكه براي ايجاد يه فضاي سبز بايد به محيط اطراف و كاربري (نحوه استفاده ) توجه داشت .
سوم اينكه بهترين كار استفاده از عناصر طبيعي توي كاره .
چهارم اينكه هر چي ساده تر قشنگ تر . (اصطلاحا مينيماليسم )
چون محوطه بسيار پيچيده و با شكستهاي فراوان بود ، براي كم كردن اثر خطوط شكسته از خط منحني و دايره استفاده كرديم و براي جدا كردن مرز بين طرح با زمينه ، سنگ قلوه كار كرديم . توي دايره ها هم گل رز زديم .

براي فضاي جلوي يه دانشكده فني ، طرح دفتر ارتباط با صنعت رو پياده كرديم : يه چرخدنده .
براي پياده كردن طرح از سنگ قلوه معمولي استفاده كرديم كه هم زيباست و هم طبيعي . فقط براي بهتر شدن ديد اون ، سنگ ها رو با رنگ نوك مدادي رنگ زديم . وسط هم گل كلم زمستانه كاشتيم . اطراف هم بهار چمن خواهد شد البته اگه عمري به دنيا و كاري به دانشگاه باقي باشه .

قابل توجه دوستان :
فصل عوض شده و گلهاي فصل زمستونه عبارتند از : كلم زينتي ، بنفشه .
آخر زمستون هم ميشه اينها رو كاشت :هميشه بهار، مينا ، شب بو .
و اگه پولدار باشين : پامچال ، نرگس ، سوسن ، آلاله وآنمون .
راستي : اين كارها ظرف دو روز انجام شد و بقيه كارها بود كه يك ماه من رو درگير كرده بود .
چهارشنبه 6 آبان1388
آیین مستان
سلام
اين چند روز سرم خيلي شلوغ بود ، درگير يه افتتاح بوديم كه بالاخره به خير و خوبي تموم شد . خواستم عكس يكي از كارهام رو آپ كنم كه موبايل بازي در آورد و نشد . بعدا سعي مي كنم با توضيحات آپ كنم .
فقط همين قطعه شعر زيبا كه مرحوم"سيد خليل عالي نژاد" خونده تقديم به همه شما :
پس از آنكه گردم به مستي هلاك به آيين مستان خاكم كنيد
به آب خرابات غسلم دهيد پس آنگاه بر دوش مستم دهيد
به تابوتي از چوب تاكم كنيد به راه خرابات خاكم كنيد
مريزيد در گور من جز شراب مياريد در ماتمم جز رباب
مبادا عزيزان كه در مرگ من بنالند جز مطرب و چنگ زن .
پي نوشت : جشن ميلاد امام رضا هم مباركتون باشه .
شنبه 2 آبان1388
نامه چاپلین به جرالدین
دوست خوبم علی آقا لطف کرده و مطلب کاملی در مورد نامه چاپلین نوشته که برای تنویر افکار همه دوستان عین مطلب رو میارم :
کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه . نامه ای که در کشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها از پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟!
لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا… صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!
فرج ا… صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .
………. ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .
فرج ا… صبا اینطور میگه : " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد. بعد از گذشت یک سال، دیدم مطالب ستون تکراری شده. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس!
خب ، ما هم سردبیر بودیم. به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم، در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال."
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد .
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!! "
بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقیتش را می خورد. چرا که این نامه آنقدر صمیمی و واقعی نوشته شده که حتی یک لحظه هم به فکر کسی نرسیده که ممکن است دروغین باشد.
دروغین؟ اسم این کار را نمی شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نویسنده خودش هم تابه حال صدهزار بار این موضوع را گوشزد کرده است. اما وای از آن روزی که این مردم بخواهند چیزی را باور کنند. این را ، فرج اله صبا می گوید.
پی نوشت : در ادامه مطلب می تونید متن کامل نامه رو بخونید .
ادامه مطلب
پنجشنبه 30 مهر1388
نامه های چاپلین
سلام
من قبلا خيلي از چارلي چاپلين و فيلم هايش خوشم نمي اومد تا اينكه نوشته هاي زيبايي از چابلين به دخترش رو خوندم . مثل اين مطلب :
دنيا آنقدر وسيع است كه براي همه جا هست به جاي آنكه ،جاي ديگران را بگيريد ،كوشش كنيد مكان واقعي خود را بيابيد .
به خاطر اين نوشته هاي جالب از شخصيت و فهم بالاي چاپلين خوشم اومد ولي بعد متوجه شدم كه اين نوشته ها در واقع نامه هاي منصوب به چارلي چاپلينه و توسط يك روز نامه نگار ايراني و براي پر شدن يه ستون در مجله شون به عنوان "نامه هاي چاپلين به دخترش" ، نوشته شده و در واقع از جمله نامه هاي گوياست كه منصوب به كسي و خطاب به همه است . و اتفاقا چاپلين به لحاظ شخصيت اجتماعي و خانوادگي وضيعت چندان خوبي نداره .
یکشنبه 26 مهر1388
جنگل
سلام
اول اینکه لینک مطلب قبلی رو توی این آدرس می تونید دانلود کنید که دوست خوبم علی آقا زحمت کشیدند .
دوم اینکه چند روزي نبودم و با دوستان گروه كوهنوردي رفته بوديم جنگل .
من خيلي از جاهاي جنگل استان مازندران و گلستان رو ديدم و خصوصا پاييز جنگل رو خيلي دوست دارم . بهار و تابستون جنگل يه دست سبزه اما پاييز كه ميرسه هر درختي يه رنگ ميشه : قهوه اي ،قرمز ، زرد . هر كدوم هم كم رنگ و پر رنگ داره .
اين بار قرار بود بريم جنگل هاي منطقه "سواد كوه" . صبح چهار شنبه راه افتاديم ولي چون جاده هراز بسته بود و همه به سمت شمال راه افتاده بودند كلي توي ترافيك "جاده فروز کوه" گير كرديم و ماشين هم وسط راه خراب شد و در نهايت با ميني بوس تا "پل سفيد" رفتيم و از اونجا هم با نيسان تا "سنگِ ده" . ساعت 8 شب بود كه پياده روي توي جنگل رو شروع كرديم . هوا تاريك و خنك بود و سكوت جنگل فوق العاده ، رد نور چراغ هامون روي راه باريكي كه مي رفتيم ديدني . از كوه بالا مي رفتيم و اين باعث كندي سرعت و خستگي دوستان شد . يكي از دوستان تاب رفتن نداشت و من كوله اش رو برداشتم و با دو تا كوله سنگين و يه چادر و باري حدود 50 كيلو توي شيب 70 درجه بالا رفتيم . چون دير شده بود توي همون شيب و با كلي مكافات جا درست كرديم و نماز خونديم و بالاخره به بالاي كوه رسيديم . توي تاريكي شب بالاي سرمون پر از ستاره بود و روبرومون يه دشت صاف بود و چند تا كلبه روستايي.كه البته جزء استان سمنان بود و از اون طرف راه ماشين رو داشت ، دشتي به اسم "اوپٍرت" .
با چند تا از دوستان چادر زديم و ساعت از يك نيمه شب گذشته بود كه شام مختصري خورديم و بعد هم چاي و خوابيديم . به لطف كيسه خواب تا صبح راحت و گرم خوابيديم . بعد از صبحانه و كمي گشت در منطقه و بعد از صعود از كوهي به نام گاو گلو برگشتيم . دوباره ديدن راهي كه توي تاريكي شب اومده بوديم جالب بود . بالادست بعضي از درختها رو به خزان بودند و تغيير رنگ داشتند . خيلي دوست داشتم بعد از سالها يه شكم سير تمشك بخورم و براي فسقل هم بيارم ولي فصلش گذشته بود و جز چند تايي اون هم با مكافات پيدا نكرديم . توي راه ازگيل جنگلي و زالزالك وحشي خورديم و لذت برديم . با اينكه در مقايسه با ميوه هاي اهلي اندازه و مزه اين ميوه ها ناچيز بود ولي خوردنشون خالي از لطف نبود .
ظهر پايين كوه بوديم و بعد از خوردن نهار و كمي پياده روي توي جاده ، سوار ماشين شديم و برگشتيم . دوباره تا پل سفيد با نيسان و بعد هم با ميني بوس تا "شيرگاه" ، شب رو توي خونه برادر يكي از دوستان بيتوته كرديم و شام هم ديزي خورديم .
بعدا نوشت : چند تا عکس از این منطقه زیبا رو دوست خوبم توی وبلاگ کوهستان گذاشته .
شنبه 18 مهر1388
ماهی
سلام دوستان
چند شب پيش ،كنار خيابون و با تانكر ،ماهي زنده مي فروختن . وسوسه شدم و خريديم . توي پلاستيك هم ماهي ها تكون مي خوردند. وقتي رسيديم خونه ، ماهي ها رو توي آب انداختم و جالب كه هر سه تاشون زنده بودند و شنا كردند . فسقل توي حموم كلي باهاشون بازي كرد ، من هم با دوربين موبايل ازش فيلم گرفتم . اميدوارم بتونين توی لینک ماهی ببينين .
البته كمي بعد آب تشت رو خالي كردم و چند ساعت بعد اونها رو پاك كرديم و روز بعد خورديم .
یکشنبه 12 مهر1388
آخرین رمان
علی رغم علاقه زیادی که دوستان به مبحث شیرین مرده شوری و کیسه کشی دارند مطلب جدیدی خدمتتون عرض می کنم :
اين چند رو زگذشته سرم گرم خواندن رمان جالب رضا امير خاني بود : "بيوتن" .
از امير خاني قبلا "من او" و "داستان سيستان" رو خوندم . سبك خاص نوشتنش ،بازي با كلمات ،تكرار كلمات ،استفاده از يك كلمه در معاني مختلف و شكستن رسم الخط كلمات براي رسيدن به معني جديد از بارزترين شاخصه هاي اون كتاب ها بود .
من هم كه كتاب خورم يعني بلند ترين رمان ها رو بايد ظرف چند روز تموم كنم . تمام فكرم درگير ميشه و اين بار به خاطر سبك خواص امير خواني اين گرفتاري بيشتر بود و بالاخره علي رغم ،كوشش هاي عيال و فسقل براي دور كردن من از اين كتاب خوندنش طي سه روز تموم شد .
داستان در كشور آمريكا اتفاق مي افتاد و جملات فارسي ، انگليسي و عربي درهم بود و امير خاني هم كه در بهم ريختن كلمات و معاني استاد :
- بيو تن : اسم كتاب است و در اين معاني به كار رفته :
1. بي وتن : اشتباه املايي بي وطن
2. بي وتین :كسي كه رگ گردن ندارد
3. بيوتن : نوعي پيش ماده پروتئين
4. حتي تركيب زير : نگاه كرد به آسمان آبي و تن پوش زردش را پوشيد .
- معني آيه "كل من عليها فان" : هر man داراي fun مي باشد : هركسي بايد تفريح و خنده كند .
- معني حروف "يس" اول سوره : ياء و ساء و در واقع u و s به معني united state يا ايالات متحده .
ارميا :مرد نقش اول داستان
ارميتا :زن نقش مكمل داستان
ارتميا : تنها جاندار درياچه اورميه
آّهنگ آلبلا لیل والا : البلاءللولاء :: سختی کشیدن برای نزدیکان است .

